|
كاش مي شد از زندگي درس گرفت از گذشته و آينه عبرت گرفت كاش به حرمت پاكي ذاتمان كمي از نيرنگ امروزيمان كم مي كرديم كاش به شكرانه زندگي كمي با خود صادق تر بوديم كاش در زمان نيرنگ خدا را از ياد نمي برديم كاش مي دانستيم كه زندگي چون گليست زيبا كه هر چهار فصلش بركت خداست
ماه از میان آب میگذرد وپری کوچک اقیانوس آن را آینه ای می پندارد! از هنگامی که کشتی زندگی را به اقیانوس
پر غوغا و آرام دنیا انداختم
خشکی را ندیدم
و هم اکنون این سوال برای من ادامه دارد :
که خشکی چگونه است؟
و چه بد می شود اگر هرگز پیدایش نکنم!!!
وقتی میگم تا ابد یعنی تا وقتی که بمیرم. وقتي میگم عاشقتم یعنی دوستت دارم و این حس را نسبت به هیچ کس دیگری نمی تونم داشته باشم. پس تا ابد عاشقتم.
من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم . واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم. توی رودخونه قلبت قایق من رفتنی بود . من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود گفتی از عشقم حذر کن چه بد کردم، نکردم
یاد مو از سر بدر کن چه بد کردم، نکردم روز اول گفته بودی ولی از تو نشنیدم توی آئینه ی دیروز کاشکی فردا رو می دیدم با تو عشق آمدو گم شدهر چی بود زیرو زبر شد لحظه ها خالی و خسته زندگی بیهوده تر شد عشق اولین تو بودی با تو من عشقو شناختم ای تو عشق آخرینم رفتی و دردو شناختم با تو من عشقو شناختم ، با تو من زندگی ساختم از کسی گلایه ای نیست ،اگه باختم به تو باختم هر کسی پس از تو امد خلوت منو بهم زد تو رو باز به یادم آورد اگه از عاطفه دم زد هر کسی پس از تو آمد خلوت منو به هم زد سرنوشت من نبوده سرنوشتی که رقم زد گفتی از عشقم حذر کن چه بد کردم نکردم یادمو از سر به در کن چه بد کردم نکردم
هروقت دراسمان حیات خودقطعه ای ابری مشاهده نمودیم
نبایداطراف خودراسیاه وظلمانی بیبینیم بایستی متوحه افتاب وروشنایی ان هم شویم وبدانیم ابرهای موقت هست. من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو به دو چيزاعتقاد دارم يكي خدا وديگري تو من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري خوشبختي تو من اين دنيا را براي دو چي ميخواهم يكي تو وديگري برای با تو موندن تا همیشه
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد میدارد که بربندید محملها به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظ متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها!!!
|
|